کد خبر 122913
۲۷ مهر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

من پدرم را از عکس ها و بوی پیراهنش می شناسم

من پدرم را از عکس ها و بوی پیراهنش می شناسم

"سمیه روشن رای" دختر شهید "عبدالحسین روشن رای" از احساسش نسبت به پدری که هرگز ندیده و وظایفی که به عنوان فرزند شهید بر دوش دار می گوید: من هرگز پدرم را ندیدم و تا زمانی که خود ازدواج نکرده و صاحب فرزند نشده بودم حس بودن پدر در زندگی را به این شدت درک نکرده بودم.

به گزارش خبرگزاری حیات، هشت سال دفاع مقدس برای همه ما ایرانیان یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است که با خود اشک ها و لبخندها را به همراه دارد؛ اشک هایی که برای از دست دادن بزرگ مردان و زنان این سرزمین سرازیر می شود و لبخندهایی که برای استقلال، آزادی و عظمتی که ایران اسلامی ما در سایه مجاهدت های مردان و زنان این سرزمین به دست آمده است، بر لب می نشیند. در آن دوران آزاد مردان و زنان این سرزمین در راه دفاع از اسلام و آرمان های رهبر کبیر انقلاب و دفاع از مرز و بوم ایران اسلامی جانانه جنگیدند و برخی جام شهادت را سرکشیدند؛ در این بین هستند بزرگ مردانی که با گذشت دو دهه هنوز پیکر پاک شان به آغوش مام میهن بازنگشته است. برحسب وظیفه پای سخنان مادر و دختری می نشینم که بیش از 30 سال است که دیگر حسرت دیدار همسر و پدر خود را ندارند؛ همسری که پیکرش هرگز قرار نیست بازگردد و پدری که هیچ وقت لبخند زیبای دخترش را ندید. "سمیه روشن رای" دختر شهید "عبدالحسین روشن رای" از احساسش نسبت به پدری که هرگز ندیده و وظایفی که به عنوان فرزند شهید بر دوش دار می گوید: من هرگز پدرم را ندیدم و تا زمانی که خود ازدواج نکرده و صاحب فرزند نشده بودم حس بودن پدر در زندگی را به این شدت درک نکرده بودم. وی افزود: مادرم در این مدت علاوه بر اینکه برایم مادری کرد، حق پدری را نیز در حقم تمام و کمال ادا کرد؛ او با اینکه جوان بود ازدواج نکرد، تا مبادا کسی ناخواسته بر من بی احترامی یا بی حرمتی کند. من پدرم را از عکس ها و بوی پیراهنش می شناسم، پدری که حتی نتوانستم استخوان هایش را در آغوش بگیرم و یک دل سیر با او سخن بگویم؛ من پدرم را از طریق مادر و اطرافیان نزدیکم همچون عمو و عمه هایم که او را خوب می شناساند و وصیت نامه ای که قبل از شهادتش تدوین کرده بود،شناخته ام. سمیه اضافه می کند: دخترها معمولا بابایی می شوند ولی من پدری نداشتم که در زمان های نیاز مرا در آغوش بگیرد تا آرام شوم، ولی مادری فداکار و مهربان در کنارم بود که هرگز نگذاشت حسرتی این چنینی بر دلم بنشیند، و من به پاس این فداکاری و از جان گذشتگی مادر، دستبوس ایشان و تمام زنان غیور ایران اسلامی ام هستم. وی در حالی که حس غریبی تمام وجودش را فرا گرفته است، ادامه می دهد: پدرم با وجود اینکه صاحب شغل بود و همسر پا به ماه داشت، به خاطر عمل به واجبات دین مبین اسلام که یکی از آنها جهاد است، به جبهه های جنگ حق علیه باطل رفت تا از اسلام و قرآن و ناموس و مملکت خویش در برابر متجاوزگران دفاع کند؛ شهدا رفتند تا ما در سایه پرچم اسلام آزاد و با عزت زندگی کنیم. وی یادآور می شود: وصیت نامه بسیاری از شهدای هشت سال دفاع مقدس را مطالعه کردم و نکته مشترکی به نام "پشتیبانی از ولی فقیه و تبعیت از امام و رعایت حجاب و عفاف" در همه آنها به چشم می خورد. سمیه می افزاید: آنها در زمان خویش به وظیفه خود عمل کردند و اکنون ما به عنوان فرزندان شهدا و میراث داران این عزیزان وظیفه ای سنگین بر عهده داریم، فرزندان شهدا باید به گونه ایی در جامعه ظاهر شوند که در نگاه نخست بتوان تشخیص داد که او متفاوت تر از دیگران است؛ ما باید راه پدران خود را به گونه ای ادامه دهیم تا الگویی برای دیگر جوانان این مرز و بوم باشیم. همسر شهید عبدالحسین روشن رای نیز در خصوص نحوه آشنایی، ازدواج و شهادت همسرش می گوید: در خانواده ای مذهبی در تبریز به دنیا آمده ام و بیشتر اوقات فراغت خود را در مسجد محله برای تلاوت و آموزش قرآن سپری می کردم که در ایام ماه مبارک رمضان سال 1357 خواهر همسرم مرا در مسجد دیده و برای ازدواج برادرش پسند می کند. رباب یحیی زاده ادامه می دهد: سال های نخست انقلاب بود و زمزمه های جنگ شنیده می شد، در آن زمان صدام در خصوص حمله به خاک ایران اسلامی اخطار داده بود؛ زمان عقد، او با من شرط کرد که اگر جنگ شود برای دفاع از اسلام به جبهه خواهد رفت که من نیز با شرط اینکه در زمان اعزام من باید در خانه تو باشم و نه در خانه پدری خود، ازدواج کردم. وی تشریح می کند: در دوران نامزدی ما جنگ شروع شد و خواهر همسرم به دیدن من آمد و گفت: " عبدالحسین قصد رفتن به جبهه دارد" که من هیچ نگفتم ولی بی اختیار اشک از چشمانم همچون سیل جاری شد؛ وقتی این رفتار من به گوش همسرم رسید بار دیگر از طریق خواهرش پیام داد که گفته بودم اگر جنگ شود خواهم رفت و من در پاسخ گفتم: من با رفتن شما به جبهه مشکلی ندارم فقط مرا با لباس سفید به خانه خود ببر تا با لباس سفید از در آن خانه بیرون آیم.  بالاخره من و همسرم زندگی مشترک خود را زیر یک سقف آغاز کردیم و پس از چندروز عبدالحسین آمد و اظهار کرد ثبت نام کرده و بزودی به جبهه می رود؛ گفتم خدا به همراهت، چند روزی گذشت و این جمله را بار دیگر تکرار کرد. بار سوم که خبر رفتن اش را داد، گفت: این بار جدی ثبت نام کردم و دیگر می روم که گفتم مگر بارهای قبل ثبت نام نکرده بودی؟ که پاسخ داد نه می خواستم مطمئن شوم که آماده ای و رازی به رفتنم هستی...  خانم یحیی زاده یادآور می شود: دوره های آموزشی را به مدت دو ماه در منطقه خاصاوان تبریز گذراند، در این مدت مادر شوهر و خواهر شوهرم از رفتارهای من متوجه موضوعی شده بودند که من از آن نا آگاه بودم، به همین دلیل مرا نزد پزشک بردند که پزشک باردار بودن مرا تایید کرد.  شنیدن این خبر برایم خوشحال کننده بود و از سوی دیگر ناراحتم کرد، چون قرار بود من نیز به همراه عبدالحسین عازم جبهه شوم و در پشت جبهه به یاری رزمندگان اسلام بپردازم که این خبر موجب شد من در خانه بمانم و او به تنهایی عازم این راه شود. دو ماه بیشتر از اعزام اش به جبهه نمی گذشت که در دلم آشوبی برپا شد، هر هفته نامه ای از او به دستم می رسید و از اوضاع و احوالش باخبر می شدم، ولی به یکباره ارسال نامه ها قطع شد و من بی خبر از او برای یافتن خبری از همسرم به هرجا سر زدم.  وی ادامه می دهد: موضوع را با عبدالوهاب، برادر همسرم در میان گذاشتم و او نیز اظهار کرد، برای انجام ماموریتی عازم جبهه است تا براساس فهرستی که در دست دارد آمار و اطلاعاتی از وضعیت این افراد بدست بیاورد. برادر همسرم به من گفت که حتما جویای حال عبدالحسین هم خواهد بود و از من خواست نگران نباشم.  موقع برگشت وقتی جویای احوال همسرم شدم، گفت او اسیر شده و باید تا پایان جنگ منتظر بمانی تا از او خبری دریافت کنی. حال و هوای خانه سنگین بود ولی بخاطر بارداری من خانواده همسرم مدت ها خبر شهادت اش را از من پنهان کردند تا خدای نکرده تنها یادگار همسرم آسیبی نبیند.  همسر شهید جاویدالاثر می گوید: عبدالحسین در جبهه سخنران بود و مداحی می کرد، زمان شهادتش در عملیات مسلم بن عقیل در غرب منطقه سومار در کرمانشاه ، بالای کوه به عنوان خمپاره انداز فعالیت می کرد که بر اثر اصابت خمپاره دشمن به وی از بالای کوه بر باتلاق های دشمن بعثی می افتد و از آن پس او دیگر مفقودالاثر می شود. وی اضافه می کند: فرزندمان هفت ماه پس از شهادت عبدالحسین به دنیا آمد و من اسم اولین شهید زن اسلام را بر دخترم برگزیدم تا او نیز همچون اسطوره ایی که نامش را از او گرفته و پدری که شهادت را برگزیده است، در راه دین و اسلام تا پای جان قدم بردارد. وی می گوید: قبل از اینکه همسرم به جبهه برود در خصوص فعالیت همسر دوست اش در آموزش و پروش گفته بود و من از آنجا احساس کردم که او علاقه دارد من نیز به تدریس در آموزش و پرورش مشغول شوم، به همین دلیل پس از تولد سمیه در آموزش و پرورش مشغول به کار شدم تا فرزندان ایران اسلامی را انقلابی و قرآنی تربیت کنم. بر اساس این گزارش، آذربایجان شرقی در هشت سال دفاع مقدس 10 هزار شهید تقدیم اسلام و انقلاب کرده است که 508 نفر از آنان جاویدالاثر هستند. مصاحبه از: مینا بازگشا  

برچسب‌ها